داستان من و خواهرم تو ماشین

اقبال هستم و 26 سالمه تو یک خاناوده چهار نفره زندکی میکنیم منو بابا و مامن و آبجی کوچیکم که اسمش نرگس هستش

اون هم سه سال از من کوچیکتره و 23 سالشه هیچ دوم از ما هنوز ازدواج نکرده

البته نه اینکه که نخوایم نه به خاطر اینکه هنوز فرصت و شرایطش فراهم نشده

خوب داشتم میگفتم ماجرا از اونجا آغاز شد که یه روز مثه همیشه که از سرکار اومده بودم خونه.

البته اینو هم بگم که شغلم قنادیه و شیرینی جات و کیک درست میکنیم.

اونوروز که رفته بودم خونه هیچ کس خونه نبود جز آبجی نرگس

احساس کردم اونروز آبجی رفتاراش با قبلا فرق میکرد نمیدونم چش شده ود البته تا اون وقع نمیدونستم من هم که داشتم میمردم از فضولی و عاشق این جور مسایلم

هیچی رفتم سمت تلویزیون و جوری وانمود کردم که جیزی نفهمیدم.

میدیدم داره ازا ین اتاق با اون اتاق دیه میره الکی میخنده انگار میخواست جلب توجه کنه من هم که حسابی خودمو کنترل میکردم و چشم پوشی میکردم از کارایی که میکرد

تا اینکه با خودم گفتم اینجوری فایده نداره باید برم از خودش بپرسم که چی شده اتفاقی افتاده که بلند شدم رفتم تو اون دیگه اتاقی که توش بود

دیدم رو تخت نشسته و خیره دارهتو گوشی یه چیزیو نگاه میکنه و داره لباس خودشو فشار میده

تعجب کردن چیه و از اونور هم هنذفری گزاشته بود سرشم اونطرف بود یعنی منو نمیدید

من هم تصمیم گرفتم برم جلوتر ببینم چخبره رفتم جلو که شوکهشدم خواهرم داشت تو گوشی چه صحنه هایی که نگاه نیمرد باورم نمیشد هم اون با شوکه نگاه میکرد هم من از پشت سرش که بشتر از اون شکه شده بودم.

اینکه یه پسر همچی صحنه هایی ببینه عجیب نیست بلاخره تو ذاتشه و دیدم فیلم های ترسانک قابل هضمه ولی اینکه یه دختر بره فیلم ترسناک ببینه برام قابل هضم نیست

من هم اهاش دعوا کردم گفتم از این فیلم های ترسناک دوباره نبین وگرنه به مامان بابا میگم.

 

گفت چطور خودت ناه میکنی من نگاه نکنم.

خلاصهنیم ساعت رفتم توجیهش کنم توجیه هم نمیشد هر حرفی میزدم خودشون با من مقایسه میکرد.

هلاصه این خاطر رو کفتم با بعضیا حرف زدن مثه  آب تو هاونگ کوبیدنه اگه قبول نکردن دیه ادامهندین یا کلا حرف نزنین فقط وقت خودتون تلف میشه.

ممنون ازا ینکه تا اخر این خاطرمو خوندین لطفا کامن یادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *