داستان من و دختر عمه

دروووود به همه ی شما دوستان آبجی های گل و داداشی نمونه ی تو خونه ی خیار به دست

خوب زیاد نمیخوام الکی وقتتون رو حروم کنم مثه بقیه که فرق چرتو پرت تفت میدن

خوب از خودم بگم متین هستم و 25 سالمه تابستون پارسال بود شهریور ماه مونده بودم کجا برم بله اون تابستون کلا هیچ جایی سفر نکرده بودم شغلمم نجاریه و اینطور نیست هر وقت دلم بخواد برم سفر موقع تابستون کارا خیلی بیشتره بچهای نجار خودشون اینو میدوونن

خوب بعد از کلی فکر که خونه کی برم این تابستن که سه هفته بیشتر نمونده تا مهر ماه

تصمیم گرفتم برم خونه ی دختر عمه ام بلخ دختر عمه ام نازنین

خوب بزارین از خانوادم بگم ما یک خانواده پرچمعیت پنج نفره هستیم من فرزند دومه خانوادم و یه خواهر بزرگتر از خودم دارم.

که اون البه ازدواج کرده و سه سال از من بزرگتره بعد از من هم که میشه بچه آخر خانواده یا همون به قول معروف ته تقاری که اداشم علیه و سیزده سالشه.

من هم بارو بندیل سفرو بستم که برم سمت مشهد خونمون هم کرج هستش

شب خودمو اماده کردم که صبح زود برم ترمینالو صبح دیه اذیت نشم واس اماده شدن خلاصه بلاخره روز موعود رسید و یه چیزی خوردم و حرکت کردم سمت ترمینال که از اونجا بریم سمت مشهد.

بلاه یه چند ساعتی تو راه بودیم البته نباید گفت چند ساعت خیلی ساعت طوری بود که شبح که حرکت کردیم ساعت هشت همون آخرای شب رسیدیم.

از مینال هم رفتم سمت خونشون رسیدم د در خونشون دم دمای صبح بود میدونستم خوابن من هم از قبل نگفته بودم که دارم میام خیلی اشتباه کردم ولی خوب خداروشکر بخیر گذشت چون زنگ زدم به دختر عمه که دیدم جواب داد و گفت همینجاست وخیلی خوشحال بود.

خلاصه رفتیم تو شوهر عمه هم اونجا بود اونم خیلی خوشحال بود بلاخره یکی بود باهاش هم صحب بشه خیلی بهم میگفت دخترع متو نصیحت کن اینقدر چشمو هم چشمی نداشته باشی و این حرفای مردونه و بدبختیای زندگی هر مرد.

خلاصه دو هفته ای اونجا بودم خیلی خوش گذشت منو شوهر عمه هم فقط میرفتیم بیرون و کلی مناطق گردشگری و جاهای دیدنی رو نگاه میکردیم

مرسی ازتون که تا آخر داستانو خونیدن امیدوارم خوشتون اومده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *