داستان من و خواهرم

محسن هستم و 24 سالمه خوببزارین اول از خودمون بگم مایک خانواده 5 نفر هستم من مادرم پدرم و دوتا از خواهرام یکی سپیده که 20 سالشه آبجی کوچیکم هم 12 سالشه.

رابطه من و خواهرم از اونجایی که تقریبا هم سنیم خیلی نزدیکه همیشه تا مشکلی و چالشی تو زندکیامون داشته باشیم به هم میگیم حداقل اگه نتونیم به هم کمک کنیم لاقل شنودنده ی خوبی برای هم هستیم.

و همیشه در مورد هر چیزی که بخوایم صحبت میکنیم بدون کوچکترین خجالتی رابطه ی ما از خواهر وبرادر معمولی خیلی فراتر هستش

ماجرا از اونجا شروع شد که یهروز اومده بودم خونه دیدم آبجی سپیده یه طور عجیبی بهم نگاه میکنه انگار کهمیخواد چیزی بهم بگه ولی خوب منم سعی کردم خودمو کنترل کنم فا اینو برداشتمکه اهمیتی نمیدم و حواسم نست تا اینکه دیدم اومد سمت انگار یه چیززی ته دلشه و میخواد بهم بگه ولی نمیتونه بگه با خودم گفتم یعنی چی میتونه باشه خواهم سپیده چه چیزیو ازم مخفی میکنه من که برادرشمم و باید بدونم مشکل چیه و کمکش کنم.

خلاصه رقت بعد از ده دقیقه رفتم خودم پیشش بلهدلمو زدم به دریا و خودم رفتم سمتش و کفتم سلام آبجی سپیده چیزی شده که به من نمیگی اتفاقی افتاده خیلی نگرانم که اول میگفت نه چرا چطور مگه این حرفا که دید میدونم چیزی شده خیلی پیله بودم که بلاخره بهم گفت که بله مشکلی پیش اومده ولی گفت قول بده یه کسی نگی گفتم باشه آبجی هر چی تو بی فورا دیدم زد زیر گریه.

بله اینطور که میگفت یکی از پسرایی که تو دانشگاه ادعای عاشق دن براش کرده بود و وععده ازدواج بهش داده بودرو با یه دختر دیگه اونم از همکلاسی هاش دیده بودن که دارن با هم لاس میزننن

خلاصه بهش توضییح دادم 99 درصد درخواستکاریازدواج پسر واس مخ زدن دختراست اونم برای روابط زناشویی منم رفتم حسابی یه درسعربرتی به این پسره دادم تا عمر عمرشه یادش نره و نفهمید هم از کجا خورده.مرسی دوستان عزیزا از اینکه تا اخر داستانمو مرور کردینلطفا نظر یادتون نره

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *