داستان محارم مامان

سلام به همه ی عزیزان همیشه در صحنه من هومن هستم و 31 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به همین یک ماه قبل هستش بله اون موقع بابام رفته بود سفر کاری و منو مامانم خوه بودیم ومن بودم با کلی  مسولیت.

بله مسولیت دیگه مثل قبل نبود که فقط بخورو بخواب باید صبح زود میرفتم بیرون نون میگرفتم صبحونه اگه نبود میرفتم میخریدم.

طهر هاهم اگه واس غذا چچیزی کم میبود باید میرفتم تهیه میکردم.

تازه این به کنار حتی خرید های غیر خوردنی هم مسولش من بودم.

خلاصهاوضاع خیلی سختی بود مخصوصا برای من که بچه لوس مامانی بودم.

ولی این شرایط منو کلا تغییرداد و من دیگه اون بچه مامانی قدیم نبودمبلهمن الان بچه مامانی جدیدم ولی یه ورژن زرنگت.

حداقلطوری که اگه کاری پیش میومد میتونستم برم انجامش بدم.

خلاصه بعد از یک هفته بابام اومد بله نگاه من نسبت به بابام زمینتا آسمون عوض شدهبود.

اول که بابام از بیرون اومد کلی معذرت خواهی گکردم گفت بابا جون ببخشید اینقدر من اذیتت میکردم تزه یه جورایی میفهمم پدر یعنی چه سختی یعنی چه واقعا زندگی بعد از ازدواج یک دنیای دیگه ای هستش

خوب دوستان نظظر شما در این مورد چیه بله این مورد که پدر و مادر چقدر زحمت میکشن برامون ولی ما قدر دان زحماتشون نیستیم بهشون کمک و محبت کنیم شاید فردایی نباشه.

البته تنها کمک معنوی آرزوی موفقیتو لایک کردن پست های کمک به پدرو مادر تو شبکه های اجتماعی بدرد نمیخوره باید کمک واقعی و عملی بهشون کرد مرسی ازتون لطفا کامنتیادتون نره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *