داستان من و شوگر ددی

مهدیه هستم و 29 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم در مورد یکی از مردای همسایمون بودبله اون وضع مالیش خیلی خوب بود.

من هم یه دختری بودم که تو خانواده ای زندگی میکردم که وضعیت مالی خوبی نداشت و من بودم و با کلی عغده ی بچگی.

ماجرا از اونجا شروع شد این پیرمرد همسایه ی ما تابستونا میومد و زمستونا خارح بودوفقط برای تاستون میومد ایران.

برای من جای سوال بود چرا وقتی که میاد خونه همیشه هر روز یه دختر با تیپو قیافه های ها متفاوت میاد خونش و رفت و امد میکننو

اوایل با خودم گفتم احتمالا دختراشنبعد که دیدم اینا خیلی بیشتر از اونچه هستن که دختراش باشن هستش.

با خودم گفتم احتمال از دخترای فامیلش باشن.

تا یه مدت که اینطور حساب کتب کردم این دخترا حداقل بیسا هستن.

فهمیدم یه جریانی هستش.

بعد هم فهمیدم که این وگر ددی اون دختراست بله ختر خانواده های امروزی هم ساپورت معنویشون میکنه هممادی من هم خیلی حسادت میکردم به اون دخترا.

تا اینکه تصمیم گرفتم بهش پیشنهاد بدم که مارم به عنواندخترش قبول کنه دیدمبه روی خودش نیاورد و قبول نکرد.

منم نامردی نکردم منتظر یه فرصت مناسب بودم.

بله وقتی دیدم یکی از اون دختر اومد خونش زنگزدم به پلیس و همه چیو گزاشتم کف دستش و اونم به سزایعملننگینش رسید.

آخیش خیلی دلم خنک شد. با خودم گفت حقته پدرسوخته اون موقع جواب منفی به مندادی باید فکر اینجاشو هم میکردی.

دوستان به نظرتون کار خوبی کردم ریپورتشو دادم به پلیس یا نه به عنوان یه آدم روشن فکر نظرتون اینه چهار دیواری اختیاری و من نباید فضولی میکردم به خاطر اینکه اون جواب منفی بهم داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *