ماجرای زنم و پسر همسایه

بهزادم و 29 سالمه ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم در مورد یک ماه قبله که زودتر از موعد اومده بودم از سرکار با صحنه خیلی عحیبی رو به رو شدم که منو شوکه کرده بود.

خوب زارین از اول بگم چند روزی بود احساس میکردم رفتار های زنم خیلی عجیب شده بود و زیاد محلم نمیداد و رابطمون خیلی سرد شده بود

میدونستم این که این اتفاق یهویی پیش اومده و حتما یه دلیلی داره.

حتی با هم هم دعوا نکرده بودیم گه بگیم علتش فلان دعوا هستش.

من هم شده بودم یه کارگاه که میخواستم علت رو بفهمم.

با خودم گفتم هر طور شده من میفهمم.

هر چی برسی کردم چیزی نفهمیئم تا اینکه با خودم گفتم فردا اجازه میگیرم  از رییس شرکت و زودتر میام خونه.

خلاصه بلاخره روز موعود رسید ساعتای یازده بود و ساعت 2 اداره تعطیل میکرد رفتم پیش رییس

گفتم که میخوام برم خونه علت رو جویا شد گفتم یه سری خرید دارم باید انجام بدم و مغازه ای که میخوام ازش جنس بخرم تا ساعت 2 میبنده و من نمیرسم بخرم.

میدونست دارم دروغ میگم.

رییس گفت راستشو بگم من از دروغ متنفرم و اینکه فرض کنی رییست یه هالوه و تو راحت سرش شیره بمالی.

هر چی اونور اینور کردم دیدم فایده ای نداره.

حقیقت رو بهش گفتم و وقتی که فهمید همیچن اتفاقی افتاده تجارب خودشو در اختیارم گذاشت گفت باشه برو و امیدوارم چیزی نباشه که فکرشو میکنم.

خلاصه اجازه گرفتم از رییس سوار ماشین شدم و مستقیم رفتم سمت خونه

وقتی رفتم بالا احساس کردم یه صداهایی میاد کلیدو تو در گزاشتم به آرموی درو باز کردم.

دیدم از اتاق خواب یه صداهایی میاد خیلی استرس داشتم دستو پاهام داشت میلرزید خودمو برای بدترین ها آمده کرده بودم.

وقتی رفتم تو اتاق باورتون نمیشه بچها بلهسالگرد ازدواجمون بود و همسرم خودشو برای اون روز اماده کرده بود تمام کارای تزیینو خودش کرده بود تا سوپرایزم کنه

لطفا قدر زندگی هاتونو بدونین نظر یادتون نره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *