داستان من و مامان جونم

سلام به شما عزیزان میثم هستم و 18 سالمه ماجرایی که میخوام براتون بگم تک به تک کلمه هاش فقط چیزیه که با چشمای خودم دیدم باور کردن  نکردنشون با شما عزیزان.

ماجرا از اونجا شروع شد چند روزی بود متوجه رفتار های عجیب مامانم شده بودم.

ولی برام سوال بود یعنی ه اتفاقی افتاده نکنه من کار بدی انجام دادم و بروم نمیاره.

یا اینکه هی مشکلی به وجود اومده و من نمیدونم.

خلاصه شروع کردم به تحقیق در این مورد در این مورد.

تا اینکه یه روز مثه همیشه مامانم با همون رفتار های عجیبش میومد نزدیکم و میرفت تو اون اتاق انگار قراره چیزی بهم بگه ولی روش نمیشه و خجالت میکشه تا اینکه سری بعد یعنی دو دقیقه بعدش که اومد پیشم گفتم مامان چیزی شده.

با دستو پاچگی گفت نه چرا گفتم نمیدونم من همینطور احساس میکنم که اتفاق بدی افتاده ولی تو منو نمیگی چی شده مامانم خندیدو گفت نگران نباش به زودی میفهمی ولی موندم چطور بهت بگم.

ولی اگه بگم شاید ناراحت بشی

گفتم مامان بگو هر چی باشه من ناراحت نمیشم.

تا اینکه گفت باشه خودت خواستی گفت ده دقیقه دیگه بیا تو اون اتاق.

خیلی استرس داشتم بچها خودم رو برای بدترین ها اماده کرده بودمبا خودم گفتم ده دقیقه که تموم شد میرم ببینم چیه مگه قرار هزمین به آسمون برسه نه بابا.

ده دقیقه گذشت به آرومی و با دستای لرزان از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت در چند دقیقه پشت در بودم و با خودم رو دو راهی گیر کرده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم برم تو و ببینم چی شده.

وای بچها باورم نمیشد از مامانم انتظار همچین کاری نداشتم.

شوکه شده بودم دهنم وا مونده بد از خوشحالی خلاصه هم فال هم تماشا

این چند روز مکه فکر میکردم مامانم یا همون بگم مادر جونم رفتار های عجیبی داره خودشو برای تولدم آماده کرده بود

بله اتاق رو کاملا تزیین کرده بود و یه کیک چند طبقه هم خریده بود و چند نفر از بهترین دوستانمو هم دعوت کرده بود

خلاصه اون روز رو هیچ وقت از یادم نمیره مرسی مامن جون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *