داستان گروهی خانوادگی

سلام به همه ی شما عزیزان بیتا هستم و 21 سالمه ماجرا برمیگرده به هفته ی قبل که برای اولین بار تو زندگیم رقم خورد.

خوب بزارین اول از خودم بگم بیتام بیست و یک سالمه ما یک خانواده ی چهار نفره هستیم من و دوتا از خوهرام و مامانم.

ما برادر و پدر نداریم و بابام خیلی وقت پیش فوت کرده وقتی که ما بچه بودیم.

ولی خوب مامانم همیشه به فکرمونه حتی تا این موقع ازدواج نکرده که بعد فهمیدم گرایش ها و فانتزی های خاصی داره.

خوب داشتم میگفتم مامانم بار و مسولیت خونه و خانواده به دوششه هم برامون مادری میکنه هم پدری و هم نقش یه مادر پرفکت رو برامون ایفا میکنیم.

ما هم هم جای پسرای نداشتشیم خلاصه خانواده ما طوری هستش همه به فکر هم هستن.

و بدون کوچیکترین رودروایسی و خجالتی مشکلاتمونو با هم مطرح میکنیم و دنبال رفع اون ها هستیم.

خوب داشتم میگفتم وقتی که هفته قبل از دانشگاه اومده بودم متوجه نگاه های عجیب خواهر بزرگم و مادرم شدم خیلی عجیب بود خیلی هول بودند انگار که یه کار بدی انجام دادن و میخوان از من قایم کنند.

ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم به روی خودم نیاوردم تا اینکه یه روز زودتر از موعد اومدم از دانشگاه خونه وای باورتون نمیشه بچها شوکه شده بودم.

بله از مامانم انتظار نداشتم این بماند خواهرم چرا چرا اون ای خدا.

به من نگفتن ولی خودم فهمیده بودم.

خلاصه بزارین قشنگ توضییح بدم اون روزی که از دانشگاه زودتر اومده بودم.

کلیدارو داشتیم مستقیم رفتم تو خونه.

دیدم از اتاق بغلی یه صدای میاد منظورم اتاق پذیرایی هستش.

از استرس داشتم میموردم بلاخره بعد از کلی خوددرگیری با خودم رفتم درو باز کردم که ببینم چی شده اون صحنه لعنتی رو دیدم.

از اون موقع دیگه من بیتای قبل نیستم.

بله فکرشو بکنین دوستان مامانم بعد از این همه سال تصمیم گرفته بود ازد.اج کنه.

اونم با کسی که ده سال ازش کوچیکتره واقعا متاسفم.

البته خواهر بزرگم میگفت مهم عشقو علاقست.

به نظرتون دوستان چیکار کنم تو چنین شرایطی چطور مامنمو توجیح کنم که با اون پسره ازدواج نکنه.مرسی ازتون کانتاتونو میخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *