داستان من و دختر عمه نوشین

حسن هستم و 24 سالمه قدم 170 هستش پوستم سفیده رنگ چشم هام هم عسلی

ماجرا از اونجا شروع شد که تصمیم گرفتم برم خونه ی دختر عمه ام نوشین.

از نوشین بگم اونم 23 سالشه و دو سالی میشه با شوهرش آرش ازدواج کرده.

من و نوشین چون بچگی با هم بزرگ شدیم برای هم مثه خواهر و برادریم.

و با هم خیلی راحتیم حتی فراتر از خواهر و برادر.

خونه ی اونا تو کرمان هستش از ما هم تبریز.

خلاصه واس اینکه چند روزی برم گزدش گفتم برم یه سر کرمان رو هم ببینم این اولین باری بود که میرفتم به استان کرمان.

خلاصه بلیط گرفتم و قرار بود فردا صبح زود حرکت کنم

مسافت خیلی طولانی بود حدود 24 ساعت کامل تو راه بودم.

مسیر واقعا طلاقت فرسایی بود.

من هم یه قرص خواب انداخته بودم بالا اصلا یادم نمیاد که کی حرکت کردیم و کی رسیدیم.

فقط هر از گاهی بیدار میشدم وسط راه یکم خوراکی میخوردم.

وقتی که رسیدم ترمینال.

زنگ زدم به شوهر دختر عمه ام بهش گفتم ارش خان کجایی گفت من رفتم سفر کاری چطور مگه.گفتم هیچی میخواستم حالو احوالتو بپرسم.

بعدش هم زنگ زدم به دختر عمه ام نوشین گفتم سلام آبجی کجایی گفت خونم چطور مگه .گفت میخوام بیام خونتون اگه مزاحم نیستن.

نوشین گفت این چ حرفیه یه کلبه درویشی این حرفارو نداره گفتم شوخی کردم.

آدرس خونه رو بفرستم که دارم تاکسی میگیرم بیام اونجا.

با تعجب گفت مگه کجایی گفتم ترمینال.

گفت جدی واقعا وایییی مرسی حسن چشم الان ادرسو واست اس میکنم.

آدرسو فرستاد منم حرکت کردم رفتم محل ادرس که دیدم ادرس اشتباه بود اعصابم خیلی خراب بود بعد دیدم یه دختری از پشت سرم صدام میزنه میگه کجایی حسن اون خونه همسایمونه.

از خوشحالی و عصبانیت نمیدونستم چی بگم فقط یه پوزخندی زدم و گفتم از قصد اینکارو کردم ببینم چه حالی میده این نوع فانتزی..

خلاصه تا اینو گفتم نوشین ناراحت شد و درو بست منم موندم پشت در و الان برای شما داستانمو گفتم به نظرتون چیکار کنم تا نوشین برگرده و بیاد درو باز کنه؟عایااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *