داستان دختر همسایه بغلی

محسن هستم و 26 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم در مورد دختری که همسایه بغلیمونه.

ماجرا از اونجا شروع شد که مستاجر جدید اومده بود و خانواده چهار نفره بودن که یکیش همین دختره بود که اسمش نگین بود. و 18 سال داشت یه دختر دیگه هم که خواهرش بود اون 15 سال داشت.

اولین بار اونجا دیدمش که اومده بودن برا نقل مکان و داشتن وسایلاشونو میاوردم.

منم که دختره رو دیدم کلا موندم واقعا زیبا بود.

با خودم گفتم به هر بهونه ای مونده باید من سرصحبت و دوستیو باهاش باز کنم.

پس چیکار کردم بله رفتم دست کمکشون برای کمک کردن.

بابا و مامانشم اونجا بودن که رفتن سمتشون گفتم خوش اومدین ما همسایه بغلی شما هستیم.

اگه کمکی چیزی ازمون بر میاد دریغ نکنین.

کلی تعارف کردن ولی منو ک میشناسین تعارف معارف نمیشناسم یکسره رفتم کمکشون گفتن دستت درد نکنه راضی به زحمتت نیستیم گفتم نه بابا چه زحمتی بلاخره وظیفه یک همسایه در قبال همسایه کمک کردنه.

تو دلم یه ندایی میگفت آره جون عمت واقعا راست میگی بگو به خاطر دخترشون که داری کمکشون میدی.

ته دلم حسابی میخندیدم و تو این فکر بودم که نیشم باز بود که دیدم خواهر کوچکش اومد سرمو بالا کردم دیدم رو به رومه و بهم گفت هر هر هر چیز خنده داری هم دیدی ب منم بگو بعد دیدم خواهر بزرگتره که نگین بود اومد جلو گفت خجالت بکش پاشو برو تو خونه کمک نمیکنی لاقل مسخره بازی در نیار.

گفت این پسرست که نیشش بازه داره بهمون میخنده اینو گفت ببخشید یاد یه جریانی افتادم خود به خود خندم گرفت این خواهرتم داره یه چیزی برا خودش میگه.

دیدم نگین اومد جلو تر گفت خواهر کوچیکمه ما همه موندیم از دستش جیکار کنیم همیشه آتیش بیار معرکست.

کم گه حسابی از خوشحالی نمسدونستم چیکار کنم اوناجا بود که باهاش اشنا شدم.

گفت ببخشید شما کارگرین که بابا ازتون خواسته بیایین.

گفتم نه بابا من همسایه بغلیتون هستم خونمونم رو به رو شماست گفت اها خوشبختم.

اسم من نگینه اسم شما چیه گفت اسم من محسنه خوشوختم از آشناییتون اونم گفت مرسی همچنین.

گفت ببخشید شمارو دست به وسبله نگه داشتم بیایین داخل بزارین.

رفتم وسیله ای که دستم بود رو گزاشتم که گفت آب شربتی چیزی بیارم اماده هست گفتم خوشحال میشم مرسی ازتون.خلاص اورد زدم بهبدن خیلی چسبید.

دیدم صدای پا میاد فهمیدم باباشه داره وسبلهارو میاره فوری برگشتم و رفتم ادامه کمکارو انجام بدم.

خلاصه کل بارهارو آوردیم وسایل سنگین رو هم از قبل اورده بودن خودشون کارگر گرفته بودن واس وسایل کوچیک خودشون مشغول بودن.

بعد اینکه تموم شد دعوتم کردن خونه یه شام حسابی هم خوردیم جاتون خالی.

الان شش سالی میشه از این جریان میگذره الان من و نگین نامزد کردیم و قراره به زودی ازدواج رسمی بکنیم.

مرسی نظر یادتون نره.

این داستانو گفتم که همیشه کمک کردن به دیگران میتونه خیلی به نفعتون تموم شه. و همیشه تا جایی که میتونین دوستان آشنایان و همسایه هاتونو کمک کنید.

البته نه بیش از حد که بشه واستون یه وظیفه تا حدی که حق رو از گردن ادا کرده باشین.

بازم مرسی ازتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *