داستان من و شوهر عمه وقتی عمه نبود

بیتا هستم و 21 سالمه این خاطره ام واس هفته قبله که رفته بودم خونه ی شوهر عمه ام.

ماجرا از اونجا شروع شد که قرار بود برای عیددیدنی برم خونه شوهر عمه اینا.

اول از شوهر عمه ام بگم قدش 190 میشه حدودا و شغلش هم کارمند بهداشت هستش.

عمه ام هم معلم هستش.

شغلشون طوریه که اکثرا وقتی یکیشون خونه هستش اون دیگه خونه نیست.

قرار بود امروز حرکت کنم ساعت دو بود کاملا آماده شدم ورفتم سمت ترمینال بلیط رو هم از قبل گرفته بودم.

خونه ما اصفهانه و باید میرفتم گیلان.

رفتم ترمینال و از اونجا سوار شدم تا جندساعیت بود که رسیدم ترمینال صبح ساعت هفت بود که رسیدم گیلان.

به عمه زنگ زدم گفتم عمه جون من رسیدم گفت همونجا باش شوهر عمه ات رو میفرستم دنبالت.

من خودمم مدرسه ام وسط کلاس درسم.

گفتم باشه عمه جان.

خلاصه چشتون روز بد نبینه نیم ساعت گذشته بود که دیدم خبری نشد رفتم زنگ بزنم به عمه که شوهر عمه کجاست که دیدم شوهر عمه رسید قیافش طوری بود که انگار تو حالت عادی نبود معلوم بود یه چیزی زده بود ولی با اون شرایط خودشو رسونده بود.

خودشم لهم گفت اگه رانندگی بلده خودم بشینم جلو و رانندگی کنم.

گفتم چی شده شوهر عمه احساس میکنم تو حالت عادی نیستی.

گفت آره یه قرص زده که یکم رفته رو فضا.

گفت ولی به عمه نگی ها گفتم باشه به یک شرط گفت چه شرطی گفتم شرطمو میگم ولی توام به کس دیگه ای نگو گفت باشه بگو.

گفتم به شرطی که ترکش کنی گفت باشه دخترم.

اینو که گفت گفتم خوب کلیدارو بده که بریم کلیدارو داد و سوار شدیم و رسیدیم خونه.

عمه هم زنگ زد گفت کلاس دوم و سوم تشکیل نمیشه و داره میاد خونه.

موندیم چیکار کنیم اخه هنوز تو خماری قرص بود و اگه عمه میفهمید دمار از روزگار شوهر عمه در میاورد.

تو اینترنت سرچ کردم چند راهکار رو سریع تست کردم رو شوهر عمه هر چند راهکارو تست کردم تا اینکه دیدم حالش بهتر شد گفتم بازم یکم خماری الان خودتو بزن بهواب عمه هم هر چی گفت بیدار نشو و همینطور بمون چون از صدات معلوم میشه هنوز تو فضا داری سیر میکنی.

گفت باشه پس من رفتم بخوابم تا اینو گفت فورا صدای زنگ آیفون اومد و عمه داشت از راه پلها میومد بالا رفتم درو باز کردم گفت شوهر عمت محسن کجاست گفتم منو رسوند و الان رفته بخوابه خیلی خستست.

گفت عجبا دیروز که مثه خرس خوابید گفتم دیه خستگی و فشارای زندگیه خلاصه ماس مالیش کردن هر طور که شد.

الان چند ماهی از اون موقع میگذره.و کار من باعث شد عشوهر عمه اون اعتیاد به قرص رو ترک کنه الان حالش خیلی بهتر شده و خیلی سرحالتر شده.

این داستانو گفتم اگه شما دوستان هم عزیزانیو دارین که اعتیاد به مواد مخدر و یا به این قرص ها و چیزای دیگه هستن.حتما کمکشون کنید ترکش کنند و راهکار پیدا کنین.

و اینو بدونین با زور و تهدید هیچی درست نمیشه.

مرسی حتما کامنت بزارین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *