داستان ترسناک من و زن برادر خانمم

میلاد هستم و 27 سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط به همین هفته ی قبل هستش که رفته بودیم خونه ی برادر خانومم.یا همون بهتر بگم برادر زنم.

خوب قبل از هر چیز از خودم بگم میلادم بیست و هفت سالمه تازه فارغ التحصیل شدم از دانشگاه آزاد.

ماجرا از اون جا شروع شد که تصمیم گرفتم برای تفریح چند روزه برم خونه ی برادر زنم.

به برادر زنم زنگ زدم گفتم منو خواهرت نسبم واس چند روزی میایم مشهد خونتون که هوایی عوض کنیم.

خلاصه وسایل مورد استفاده و ضروری سفر رو برداشتیم.

و برای فردا صبح قرار بود حرکت کنیم.

ساکارو بستیم و همه چیو اماده کردیم که وسط خواب بودم که خانومم یهو از خواب پرید منو بیدار کردم گفتم چی شده عزیزم.

گفت هیچی یه خواب وحشتناک دیدم گفتم بگو خوب چی دیدی ان شالله که خیره.

گفت خواب دیدم واس فردا که رفتیم مسافرت وسط راه تصادف کردم و تو مردی.

ولی من زنده موندم و میخندیدم.

تعجب کردم این چه خوابی بود ولی از اونجایی که همچین خوابی دیده بود و راستشو بهم گفته بودم.

گفتم عزیزم این فقط یه خوابه فقط یه عده از خواب ها خبر از آینده میدن اونم به ندرت اگه پیش بیان.

هیچی دیگه آرومش کردم و گفتم برم برای خانومم یه آب قندی شربتی چیزی درست کنم حالش جا بیاد رفتم تو آشپز خونه دیدم نصف شب یکی داره به گوشیم زنگ میزنه گوشیو برداشتم که دیدم زن برادر خانوممه که داره میگه تورو خدا فردا نیایین گفتم چی شده گفتم منم همین چند دقیقه پیش خواب دیدم که مثه خانومت تصادف کردین و تو مردی.

تعجب کردم نه از اینکه خانوم برادر زنم همچین خوابی دیده از این متعجب بودم که از کجا میدونست زنم همچین خوابی دیده  اونم وقتی که به کسی هم زنگ نزده بود.

گفتم باشه ببینم چی میشه ازش خداحافظی کردم که رفتم آب شربتی که درست کرده بودم رو بدم به زنم رفتم تو اتاق دیدم ای دل غافل زنم که اینجا نیست یعمی کحا می تونه رفته باشه.

رفتم بقیه اتاقارو گشتم که دیدم تو یکی از اتاقا داره درس میخونه .

خیالم راحت شده بود تا اینکه رفتم بهش اب شربتارو بدم گفتم بیا عزیزم اینم آب شربتات گفت عزیزم مرسی ولی من که نگفتم برام آب شربت بیاری.

گفتم همین چند دقیقه قبل که خواب بودی خواب بد دیدی و منم رفتم برات آب قند بیارم حالت بهنر بشه گفت من کی خواب بودم که تازه خواب بد ببینم عزیزم از وقتی که شام خوردیم تو رفتی خوابیدی من از اون موقع تا الان بیدارم و دارم درسامو میخونم.

اینو که گفت هنگ کردم گفتم یعنی چی باور نمیشه.

یادم افتاد همسرم وقتی اونجا بود تلش رو دراورده بود کنار بالشت گفتم تلی که همیشه رو سرته رو اونجا بهت نشون میدم.

گفت مگه میشه اون تل سر همیشگیم همین الانم رو سرمه.

نشونم داد هنگ کردم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب نشونت بدم رفتیم با هم درو که باز کردم تل رو دیدم بهش گفتی دیدی دیدی تلت اینجاست بعد اونورتررو نگاه کردم دیدم همسرم که خوابه سرمو برگردوندم با ترس و لرز وای باورتون نمیشه همسرو ندیدم کل اتاقارو هم گشتم.

ولی کسیو ندیدم بعد هم رفتم پیش اون زنم که خواب بود بیدارش کردم گفتم عزیزم دارم میمیرم گفت چی شده خدا نکنه کل ماجرارو براش تعریف کردم گفت حتما خواب آلودی مگه میشه همچین چیزی .

گفت حالا عزیزم اون آب شربتایی که قرار بود برام بیاری رو بیار خیلی تسنمه با این حرفت بیشتر استرس گرفتم رفتم از آشپز خونه آب شربتارو بردارم برم به خانومم بدم که دیدم ای دل غافل اون که اینجا نیست بعد هم دیدم از اون دیگه اتاق صدا میاد رفتم تو اتاف دیدم خانومم داره مطالعه میکنه گفتم وای تو اینجا چیکار میکنی کجا بودی زنمی یا واقعا روحی با خنده گفت آره روحم میام بخورمت بعد گفت عزیزم روح چیه من زنتم گفتم تلو دیدی گفت گدوم تلو گفت همونی که قرار بود ببینیش و اومدی پیشم بازم نفهمید چی گفت کل ماجرارو براش تعریف کردم.

گفت عزیزم تو الان تو دنیای خواب و بیداری هستی من هم که دارم برات صحبت میکنم ساخته تخیلات خودت هستم.

تو آلان توی بیمارستان هستی کلی قرص خوردی و داشتی خودکشی میکردی اینکه زنده بمونی یا نمیدونی دست خداست ولی چیزایی که دیدی همش ساخت مغزته چون مغز تو شرایط حساس بین مرگ و زندگی برای زنده موندن بدن همیچن کارایی میکنه.

داشتم گریه میکردم گفتم خدایا من چرا باید خودکشی کنم.

گریه میکردم که یهو کمکم داشتم به هوش میومدم که دیدم یکی از پرستارا با خوشحالی رفت بیرون اتاق آی سی یو گفت بهوش اومد مریض آقای دکتر… بعد هم منو انتقال دادن به بخش.

خداروشکر چند روزی میگذره و همه چی طبق روال داره طی میشه و من بهتر و بهتر میشم.

مرسی از اینکه خاطرمو خوندین نظر یادتون نره تا بازم این داستانها بزارم براتون کیف کنین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *