داستان به یاد ماندنی با زن عموم

داستان سکس حشری و به یاد ماندنی با زن عموم

درود به‌شما دوستان عزیزم افشین هستم و 27 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به دو هفته قبل بود اون موقع خانوادگی تصمیم گرفتیم بریم خونه عمو اینا.


خلاصه اون جوقع که بحث سفر پیش اومد قرار بود روز بعدش ساعت ۸ صبح حرکت کنیم که به شب نخوریم.
و شب تصمیم گرفتیم که خودمونو اماده کنیم تا راحت صبح بدون هیچ مشکلی که از قبل اماده بودیم زود بتونیم حرکت کنیم.
بلاخره روز موعود رسید ساعت شش بود که مامان بیدارم کرد.
صبحونه اورد و داشتم میخوردم که از مامان پرسیدم پس بابایی کجاست مامان گفت اون رفته بیرون هم ماشینو بشوره هم اینکه واس سفر خوراکی و بزنین بزنه ب ماشین.
هیچی ما هم کارای توخونه رو انجام میدادیم که نیم ساعت بعدش بابا رسید به خونه.
بابا هم اومد و دست جمعی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم از کرج که خونمونه به سمت گرگان که خونه عمو و رن عمو اینا بود.
خیلی خوشحال بودم بلاخره بعد مدت ها میریم خونه عمو اینا.
چند ساعتی تو راه بودیم که بلاخره رسیدیم خونه عمو.
رسیدیم دم در خونه زودتر از همه پریدم بیرون و زنگ در ایفون رو زدم که دیدم زن عمو گوشیو برداشت گفت بله.
گفتم منم افشین زن عمو درو باز کن که دیدم با خوشحالی گفت افشین تویی خوش اومدی خاله جان.
رفتم زودتر از همه بالا که‌ددیم زن عمو فقط اینجاست نگاهای زن عمو بهم خیلی مشکوک بود ولی نمیدونستم علتش چیه.
اومد سمتم توش گوشم گفت بزرگ شدی افشین ماشالله چشم حسود کرو.
گفتم بابا فقط سه سال منو ندیدیاااا خوبه بیستر نبوده.
مامان بابا هم از اونور داشتن وز پلها میومدن مایین که زن عمو گفت یه ساعت دیگه بیا باهات کار دارم.
خلاصه مامان بابا هم رسیدن دیه شروع شد احوالپرسیو تعارفاتو این چیزا.
دیگه میگفتنو میخندیدن.
از زن عمو پرسیدم عمو کجاست پس که گفت رفته سفر کاری این چند روز خونه نمیاد.
گفتم پس که اینطور.هیچی بابام هم پرسید مگه کجا بردنش این سری واس ماموریت گفت بردنش بوشهر.
بابام هم بهش زنگ رد گفت کجایی داداش گفت فردا صبح حرکت میکنم مبام کارارو زودتر انجام دادم و زودتر از موعد برمیگردم.
خلاصه بابام هم گفت کجاست دیگه عمو هم خیلی خوشحال شد.
ولی بعدش دیدم نگاه های عجیب زن عمو هنوزم مثه قبله تغییر نکرده.که بهم اشاره کرد و ساعت دستشو نشون میداد منظورش این بود یک ساعت دا ه تموم میشه و باهات کار دارم.
بعد دیدم به بهونه ی اوردن میوه از اشپز خونه رفت و منو اشاره کرد بیام تو آشپزخونه.
منم به بهونه خوردن اب رفتم که دیدم رن عم گفت ازت یه چیزی میخوام انجام بدی ولی قول بده ناراحت نشب فقط انجامش نده اگه دوست نداشتب.
اگه‌دوست داشتی که جبران میکنم برات.
گفتم والا نیازی به جبران نیست.هر کاری تو توانم باشه انجام میدم برات.
وقتی بهم گفت ازم چی میخواد انگار اب سردی روم ریختن باورم نمیشد از زن عمو که همچیح درخواستی از من دارم.
ولی با صدای لرزونی گفتم حالا که بهت قول دادم مجبورم و انجامش میدم.
بله اون از من خواسته بود پس فردا وقتی که عمو میاد روز تولدشه و بهم کمک کنه که براش جشن تولد بگیرم حتما میپرسین چرا تعجب کردم از سوالش بله اون میخواست در حین جشن تولدش ازش فیلم بگیرم چ ن میخواست کیک تولدو بزنه به صورت عمو.
مرسی دوستان از اینکه تا اخر داستان مارو همراهی کردین.
اگه‌دوست داشتین بازم از این داستانا بگیم براتون حتما بهمون بگین.
با نظرات سازندتون مارو همراهی کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *