داستان من و خواهرم

میلاد هستم و 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم ذره ذره واقعی هستش.

فقط چیزی که نظاره گر بودم رو میگم بهتون.

قدم 175 میشه حدودا بدنم کاملا ورزشکاری هستش و همیشه مرتب میرم باشگاه.

خواهرم سارا هم که دو سال از من کوچیکتره اونم قدش 165 میشه حدودا 19 سالشه و خیلی لاغره شاید به زور بشه 50 کیلو.

ماجرا از اونجا شروع شد که مامان و بابا تصمیم گرفتن برای انجام یه سری کار اداری و خرید برن تهران.

خونه ما هم مشهد هستش.

سه شنبه بود و قرار بود مامان بابا فردا چهارشنبه صبح حرکت کنن برن سمت تهران.

شب خودشونو اماده کردن ما هم تو اماده کردن کولبار سفر کمکشون میکردیم.

بلاخره روز موعود رسید ساعت شش بود مامان بابا هم قرار بود ساعت هفت حرکت کنند.

بابا رفتم ماشینو برد کارواش ببره و هم بره پمپ چون بزنین نداشت.

از طرفی من و خواهرم هم تو خونه دست کمک مامان بودیم که زودتر اماده بکنیم.

بابا اومد خونه همه چی آماده بود و مامان بابا داشتن از ما خداحافظی میکردن و مگیفتن عزیزم میلاد جان مراقب خواهرت سارا باشهر مشکلی پیش اومد بهمون خبر بدین این مدت که نیستیم نبینم میلاد خان رفیقاتو بیاری اینجارو بکنی پاتوق رفیق بازی گفت نه مامان مگه دیوونم.

اگه همچین کاری هم کنم موقعی میکنم خودتونم اینجا باشین.

بلاخره مامان باباب رفتن و منو و خواهرم تنها تو خونه موندیم.

نگاه های خواهر و رفتار هاش خیلی عجیب بود من هم زیاد به روی خودم نمیاوردم تا اینکه دیدم این نگاها و رفتار های عجیب ادامه داره که گفتم آبجی چیزی شده.

گفت نه مگه قراره چیزی بشه .

البته اینم بگم من و خواهرم از دوران بچگی هم بازی بودیم و رابطمون با هم خیلی نزدیک تره یعنی فراتر از خواهر و برادر معمولی تو هر سختی هوای همدیگه رو داریم.

که دیدم خواهر دوباره اومد اره داداشی یه چیزی شده.

یه چیزی ازارم میده وقتی به سن بلوغ رسیدم ولی قول بده به کسی نگی.

هنک کردم  چند ثانیه خشکم زده بود به خواهرم گفتم آبجی هر چی باشه و هر کاری میخوای من برات انجام میدم تو فقط لب تر کن.

که دیدم گفت باشه داداشی هر چی تو بگی ولی این چیزی که میخوام بگم بهت ممکنه ناراحتت کنه ویا البته خوشحالت کنه بستگی به خودت داره.

گفت بگو من ناراحت نمیشم گفت شاید شدی اگه هم شدی فرض کن شتر دیدی ندیدی گفتم قول میدم قبول جون به لبم کردی بگو چی شده.

تصمیم گرفت بهم بگه وقتی گفت کاملا هنگ کردم.

از خواهر سارا انتظار همچین حرفی نداشتم. تصمیم داشتم باهاش کلا قهر کنم ولی دیدم چون گفته بود اگه ناراحت شدی خودتو بزن به اون راه و خودمم کلی فکر کردم بلاخره یه دختره چنین فکری کرده و مشکلی نیست .

بله خواهرم بهم گفته بود نکنه من بزرگ شم کسب منو نگیره ترشیده بشم تو خونه پیر بشم.

اینو که گفت بعد چند ثانیه هنگ کردن گفتم نه آبجی این فکرای شیطونی از سرت بیرون کن مگه تو چیت از بقیه کمتره که بخوای همچین فکری کنی.

هر کس یه تقدیری داره تقدیر تو هر کسی باشه خودش با پای خودش میاد.

مرسی دوستان از اینکه داستانمو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر هم یادتون نره. و همیشه هوای خواهر و برادرای خودتونو داشته باشین همیشه اگه احساس ناراحتی کردند اونا رو در یابین.

داستان سکس خواهر وبرادر خواهرم گفت کسم میخاره کوسم میخواره خوردن کوس خواهرم وقتی مامان بابا خونه نبودن داستان اولین سکس با خواهر گاییدن خواهر توسط برادر کس کوس دادن خواهر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *