داستان مادر من و عمو حمید

سلام به شما عزیزان من علی هستم.

این داستان کلا مربوط به خودم نیست هر چی که دیدم رو کلمه به کلمه واستون تعریف میکنم.

نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم.

بر عکس خیلی از داستان ها این داستان واقعیه.

ماجرا از اونجا شروع شد که تصممی گرفتیم بریم تبریز خونه ی عمو حمید.

اول از عمو حمید بگم 32 سالشه و دو سالی میشه که با زنش هلیا ازدواج کرده.

هلیا هم معلم پیش دبستانی هستش.

عمو حمید هم شغلش آزاده و طوریه که هر وفت دوست داره میره خونه و هر وقت دوست داره میره سرکار و اقا بالاسر نداره.

خانواده ما هم سه نفرست من مامان و بابام.

قرار بود پس فردا یعنی شب پنج شنبه حرکت کنیم بریم سمت تبریز خونه عمو حمید.

از شب قبل داشتیم خودمونو آماده میکردیم و هر چی که باید برای سفر برمیداشتیم رو برداشتیم و رفتیم سمت تبریز.

از تهران که خونمونه حرکت کردیم رفتیم تبریز.

تابستون سال 99 بود و اوایل شهریور ماه هوا هم خیلی عالی بود مخصوصا هوای تبریز.

بلاخره شب که حرکت کردیم حدودا ظهر روز بعد رسیدیم.

حیلی خسته بودیم من که رفتم بخوابم.

ولی یه چیزی عجیب بود نگاه های خاص عمو به مامانم خیلی منو به سوال وا دشت وسط خواب بودم ولی حواسم به همه چیز بود با چشمای تقریبا بسته ادای کسایی که خواب بودن رو در میاوردم همه فکر میکردن که خوابم.

دیدم عمو حمید داره میره سمت مامانم خیلی عجیب بود کنارش نشست و در گوشش داشت یه چیزی میگفت.

بابام هم این موقع بیرون رفته بود پمپ بنزنی که بره بنزین بزنه منم عین فضولا تو خونه نشسته بودم و خودمو زده بودم به خواب الکی البته قصد خواب بود که یه سری حرکات عجیب دیدم تصمیم گرفتم تا کامل نفهمم جریان چیه نخوابم در همین حین بود که دیدم مامن و عمو رفتن تو اتاق دیگه دیدم در قفل شد اون لحظه کاملا هنگ کردم خودمو برای بدترین ها اماده کرده بودم.

بعد چند دقیقه صدای زنگ اومد که بابام بود اومده بود خونه فورا اومدن بیرون و درو باز قفل کردن.

ولی این جا عجیب بود زن عموم هم باهاشون بود و یه کاری میکردن که کسی نفهمه چیکار دارن میکنن.

که دیدم وقتی بابام اومد بهش گفتن چند دقیقه دیگه بره تو اون اتاق بابام هم گفت چی شده گفتن هیچی شما برو بعد میفهمی.

بعد که دیدم ند دقیقه گذشت بابام هم رفت تو اون اتاق که دیدم صدای دستو جیق و هورا میومد بله تولد بابام بود و مامان و زن عمو و عمو یواشکی خودشونو اماده میکردن برای جشن تولد بابام تا بتونن اونو سوپرایز کنن و حتی منم با این حرکت سوپرایز کردن.

بعد از مامنم پرسیدم چرا به من چیزی نگفتین گفتن هم اینکه تو خواب بودی هم اینکه ممکن بود به بابات بگی و گند بزنی به همه چی.

مرسی دوستان از اینکه داستانمو خوندین امید وارم خوشتون اومده باشه از داستانم. این داستانو گفتم که قدر عزیزانتون رو بدونین و همیشه سعی کنین به این شکل سوپرایزشون کنین.

 

داستان حشری شدن مامانم داستان حشری کردن مادرم و ننم کوس و کون دادن مادرم به عمو حمید سکس حشری کننده مادرم و عمو ساک زدن کس دادن مامان گاییدن ننه سکس محارم ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *