داستان من و دوست خواهرم

پدارم هستم و 19 سالمه قدم هم 175 هستش پوشتم روشنه و وزنم هم 60 کیلو هستش و لاغرم.

همیشه میرم باشگاه و اندام خوبی دارم.

ماجرا از اونجا شروع شد که عاشق دوست خواهر شدم همیشه هم میومد خونمون اون با خواهرم درس میخوندن.

اون و خواهرم دو سال از من بزرگتر بودن و دانشجو بودن جفتشون و هم رشته بودن.

ارتباط اونا خیلی با هم نزدیک بود هر کی نمیدونست فکر میکرد اونا خواهر واقعی هستن.

من هم مونده بودم چطور ابراز علاقه کنم به دوست خواهر ملیکا.

از طرفی اون هم سنش بیشتر از من بود و همین منظور منو به چشم یه داداش کوچیکتر میدید و با من همینطور رفتار میکرد.

من هم دنبال یه بهونه بودم که خودمو بهش نزدیکتر کنم و اون با یه دید دیگه بهم نگاه کنه.

بلاخره با کلی فکر و تصمیم های فانتزی یه ایده اومد به ذهنم فقط مونده بود عملیش کنم.

بله روشم اینطور بود که تو یکی از گروهای تلگرامی که خواهرمم اونجا بود اونم بود خودمو اد کردم از طریق گوشیخ خواهرم.

با اون اکانت تلگرامم به صورت مخفی باهاش دوستش شدم.

رابطمون به صورت مجازی خیلی نزدیک شده بود.

همینطور رابطه نزدیکتر میشد تا اینکه گفت بیا با هم قرار بزاریم.

گفتم باشه مکان رو خودت تعیین کن.

قرار بر این شد تو پارکی که نزدیک خونشونه قرار بزاریم.

من هنگ کرده بودم مونده بودم از خوشحالی چیکار کنم از اونطرف هم ناراحت بودم که ممکنه چه عکس العمل بدی نشون بده وقتی بفهمه من داداش دوستشم.

رفتم سر قرار که دیدم ماشالله از قبل اومده سر قرار از منم بیشتر عجله داره منم رفتم پشت سرش دیدم که داره زنگ میزنه بهم گفت سلام کجایی گفتم همین دورو برا گفت من که نمیبینمت.

گفتم من نزدیکتر از چیزیم که فکرشو بکنی بلند شد فوری قشنگ دورو برشو نگاه کرد چشمش به من افتاد که گفت پدرام اینجا چیکار میکنی داداشی.

که هنگ کردم گفتم هیچی اودمم هوا خوری که گفت لطفا برو یه جای دیگه من قرار دارم.

گفتم باشه الان میرم رفتم یکم که دور شدمو

باز زنگ زد گفت کجایی پس هر چی گشتم ندیدمت.

گفتم دیدی ولی نفهمیدی.

البته من با لحنی حرف میزدم که نفهمه منم.

بلاخره با کلی فکر گفت نکنه تو پدرام باشی اگه اینطور باشه یعنی من عاشق برادر دوستم شدم اینو گفت خندیدم گفتم بله.

گفت چرا حالا اینطوری چرا خودت مستقیم اقدام نکردی.

گفت عمرا از روشای دیگه عاشقم میشدی.

ازا ین داستان هفت سالی میگذره بله من و دوست خواهرم با هم ازدوج کردیم و الان صاحب یک دختریم. که اسمش الهه هستش.

مرسی که باهامون همراه بودین این داستانو گفتم که بدونین عشق سنو سال نمیشناسه.با کسی ازدواج کنین که دوسش داشته باشین.البته نه کور کورانه با دیدن همه نقاط ضعف و قوت هم.

مرسی نظر یادتون نره

داستان سکس من با دوست خواهر داستان کوس و کون دادن دوست خواهر گاییدن دوست آبجی کس دادن و ساک زدن دوست خواهر سکس حشری باحال ایرانی با دوست خواهر که لاغر اندامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *