داستان خشن و زوری من و ننه جونم

سلام به شما عزیزان عزیز تر از جان.

پوریا هستم و 18 سالمه من مامان جونم با هم زندگی میکنیم.

بابام هم من وقتی بچه بودم به رحمت خدا رفت.

مامانم هم معلمه و 38 سالشه.

از اونجایی که نه خواهری دارم نه پدری مامانم هم برای من پدری میکنه هم خواهری و هم مادری.

و رابطه ما خیلی نزدیکتر از چیزیه که فکرشو بکنین.

در مورد هر چی که به فکرم میرسه و به فکرتون میرسه که برام سوال باشه از ننه جونم میپرسم.

ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز مثه همیشه از مدرسه اومدم خونه.

که دیدم هیچ کس خونه نیست برام عجیب بود چون این موقع از هفته مامان باید خونه باشه و اون شیف صبح بوده و الان ساعته یکه و اون خونه نیست.

تعجب کردم رفتم همه اتاقارو گشتم دیدم نیست که جز یک اتاق که درش قفل بودم رفتم آشپز خونه یه چیزی درست کنم دیدم غذا درست شده و گرم هم هستش تعجب کردم اگه مامن خونه نیومده پس چرا این غذاها گرمن.

که دیدم یه صدایی داره میاد از یکی از اتاقا تعجب کردم.

هم ترسیده بودم هم از اونور داشتم میمردم از فضولی که تو اون اتاق کی ممکنه باشه یعنی کی پشت دره.

خودمو جمو جور کردم رفتم تو اتاقی که ازش صدا میاد رفتم فال گوش وایسم که دیدم مامنمه گفت چرا فال گوش وایستادی پسرم که گفتم ننه تویی فکر کردم جنی چیزی باشه.

خندید گفت نه بابا دارم یه کاری میکنم بعد ده دقیقه در بزنم درو باز میکنم باهات کار دارم.

با خودم گفتم یعنی ننه چی میخواد بهم بگه بیشتر از قبل داشتم میمردم از فضولی یعنی ننه چی میخواد بهم گفت.

رفتم این چند دقیقه رو غذا خوردم و بعد رفتم دم در اون اتاقی که قفله و ممانم توشه گفتم مامان جون من اومدم درو باز کن گفت باشه الان میام.

اومد پشت در گفت چشماتو ببند چشمامو بستم درو باز کرد دستشو گزاشت رو چشمام منو برد رو تخت نسوند.

گفت چشماتو حالا باز کن وای باورتون نمیشه.

کلا هنگ کردم یک دقیقه ماتو مبهوت فقط نگاه میکردم از مامانم انتظار نداشتم که همچین کاری کنه.

از خوشحالی داشتم اشک میریختم.

بله دوستان حتی خودمم یادم نبود اون روز تولدمه ولی ممان جونم خودشون آماده میکرد از قبل که تولدمو تبریک بگه و این یکی از بهترین خاطره هایی هستش که تو زندگیم پیش اومده و هیچ وقت یادم نمیره این روزو مرسی مامان جون که هستی.

این داستانو گفتم که قدر ماماناتونو بدونین کسایی که شمارو از بچگی تا الان بزرگ کردن ولی الان یادتون رفته کی بودین و تبدیل به چی شدین و  یکی از عامل های همچین چیزی مادرتون هستش.

قدرشونو بدونیم قبل از اینکه روزگار دست اونارو از دنیا کوتاه کنه و فردایی نباشه که ازشون تشکر کنیم.مرسی ازتون نظر یادتون نره…

داستان سکس با ننه جونم داستان کوس و کون دادن ننم داستان گاییدن مادرم داستان سکس با محارم خانوادگی سکس با مادر سکس پسر و مادر کس دادن ساک زدن مامانم سکس خشن و زوری با ننه تو حموم حمام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *