داستان من و دوستم عسل

سلام من ترلان هستم 21 سالمه داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واس ترم قبله.

اون موقع تازه با عسل آشنا شده بودم.هر دومون رشته هامون فرق میکرد.

فقط موقع کلاس هایی که هر دو مشترک بودیم میدیدمش.

همون اول که دیدمش برق از کلم پرید گفتم باید باهاش دوست باشم.

یک روز که دیدم دیر اومده بود بهکلاس به بهونه اینکه ازش بپرسم چرا به کلاس دیر اومده سر حرفو باز کنم و باهاشد وست بشم.

منم منتظر بودم کلاس تموم بشه و باهاش صحبت کنم بلاخره هر طوری شد کلاس تموم شد همه سریع رفتن بیرون ولی دیدم اون نشسته رو صندلی و ناراحته منم به روزی خودم نیاوردم منتظر بودم بقیه برن که دیدم.

روشو سمت من کرد گفت شما چرا منتظرین نمیرین.

گفتم ببخشید نه من واس یک دلیل دیگه اینجام مشکلی پیش اومده امروز دیر اومدین احساس می کنم اتفاق بدی براتون افتاده چون خیلی ناراحت به نظر میاین .

زد زیر گریه گفت امروز که می خواستم بیام کلاس خبر فوت مادربزرگمونو دادن.

گفتم پس چرا اومدی کلاس گفت زنگ زدم دانشگاه اجازه ندادن مجبور شدم بیام.

اعصابم خراب شد زنگ زدم به داییم اونم تو حراصت داشنگاع هستش فوری زنگ زد به کسی که مسوله و کلی حالشو گرفت طفلک عسل خوشحال شد و ما هم تصمیم گرفتیم بریم رستوران یه چیزی بخوریم حالش بهتر بشه و روحیش خوب بشه.

بهش فتم عسل جون آبجی گلم واس هممون از این اتفاقا میوفته وقتی کسی که ادم خوبی باشه وقتی از این دنیا بره حتی اگه بگن و اجازه داشته باشه برگرده اصلا نمیاد اون رفته پیش خدا جایی که هیچ ادم بدی دستش بهش نمیره جایی که کسی به کسی درو نمیگه جایی که ادما واس یه قرون نیاز نیست دروغ بگن کار های بد بکنن خیانت بکنن.

پایان قسمت اول

داستان سکسی لزبین ایرامی داستان لز حشری داستان لز من و دوستم عسل داستان سکس  لزبین ها عکس دختر سکسی لزبین ایرانی داستان شهوانی واقعی باحال لز lesbian story

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *